داشتیم عصری با بروبچ میرفتیم صحرا مشروب بخوریم دیدم وسط راه یگان ماشین و نگه داشت !
گفت بیایید پایین ی سرباز بود و یک سرهنگ ..
سرهنگ به سرباز گفت : برو ماشین و برگرد .
سرباز اومدو ماشین خوب گشت توی داشبورد دوتا شیشه مشروب پیدا کرد
گفت : به سرهنگ نمیگم برید بخورید به سلامتی عششقم که امشب عروسیشه …!
برای دیدن نظرات بیشتر این پست روی شماره صفحه مورد نظر در زیر کلیک کنید:
شما نیز نظری برای این مطلب ارسال نمایید:
بخش نظرات برای پاسخ به سوالات و یا اظهار نظرات و حمایت های شما در مورد مطلب جاری است.
پس به همین دلیل ازتون ممنون میشیم که سوالات غیرمرتبط با این مطلب را در انجمن های سایت مطرح کنید . در بخش نظرات فقط سوالات مرتبط با مطلب پاسخ داده خواهد شد .